هر که گردد پاک طينت محرم دلها شود

 هر که در خون صاف گردد قابل مينا شود

از دهان گل شنيدم بر سر بازار گفت

 هر که با ناکس نشيند عاقبت رسوا شود

 گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی

صبر کن گوهر شناس قابلی پيدا شود

 اين زبان را چون کليدی دان در گنج سخن

پسته بی مغز چون لب واکند رسوا شود

تخم در هر شوره زاری کاشتن بی حاصلی است

 صبر کن تا يک زمين قابلی پيدا شود

آسياب رزق ما در گردش است ای مدعی

با دو صد خون جگر يک لقمه نان پيدا شود