دل غم زده
دوش ميآمد و رخساره برافروخته بود تا کجا باز دل غمزدهاي سوخته بود
رسم عاشق کشي و شيوه شهرآشوبي جامهاي بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود ميدانست و آتش چهره بدين کار برافروخته بود
گر چه ميگفت که زارت بکشم ميديدم که نهانش نظري با من دلسوخته بود
کفر زلفش ره دين ميزد و آن سنگين دل در پي اش مشعلي از چهره برافروخته بود
دل بسي خون به کف آورد ولي ديده بريخت الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
يار مفروش به دنيا که بسي سود نکرد آن که يوسف به زر ناسره بفروخته بود
يا رب اين قلب شناسي ز که آموخته بود
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۸۵ ساعت ۱:۲۴ ق.ظ توسط حیدری درامی
|
سلام دوستان