او رفت و كنون به هستي من هر نفش نکو که هست از اوست
مادر

گويند مرا چو زاد مادر
پاكيزه چو شبنم سحر زاد
پاكيزه بزاد و پاك پرورد
رحمت به روان مادرم باد
لبخند نهاد بر لب من
يعني كه به خلق مهربان باش
دستم بگرفت و پا به پا برد
يعني كه براه حق روان باش
يك حرف و دو حرف بر زبانم
بنهاد كه نغمه ساز باشم
شاعر شوم و چو نغنه خويش
افسونگر و دلنواز باشم
شب ها بر گاهواره من
بنشست و زخواب خوش حذر كرد
يعني كه براي خاطر دوست
هز راحت خود توان گذر كرد
او رفت و كنون به هستي من
هر نقش نكو كه هست از اوست
افسوس كه تيست تا بگويم
تا هستم و هست دارمش دوست
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۳۴ ب.ظ توسط حیدری درامی
|
سلام دوستان